پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١١

واكنش مصنوعى
حمد امیر

«واكنش پنجم‌» ، اثر خانم تهمينه ميلانى، در ادامه «نيمه پنهان‌» و «دو زن‌» ، سومين قسمت از يك مجموعه است كه آشكارا مى‌كوشد بنا به نگاه و فهم خود، مشكلات زنان ايرانى را تصوير كند و به زبان سينمايى بر آگاهى ما تاثير بگذارد. بديهى است اين فيلم در وهله اول، وظيفه تاثير بر زنان و سپس قرار دادن يك آينه در برابر مردان را به دوش گرفته تا از خود شرمنده شوند.
البته در جوامع گوناگون و نيز در كشور ما رفتارهايى از مردان سر مى‌زند كه جاى شرمندگى دارد. اين رفتارها نه با رهنمودهاى دينى سازگار است و نه با عقل و خرد انسان آزاده و معتدل و دادگر. انواع زورگويى‌هاى مردان جاهل به زمان، انواع خرافات عشيره‌اى و زير پا نهادن حقوق الهى زن و انواع خشونت‌ها و سركوبگرى‌هاى تحجرآميز را مى‌توان بر شمرد كه هرگز با سنت معصومان و پيشوايان تربيت‌شده دينى ما تشابهى ندارند; در حالى كه مردان در ايران چه سنتى چه مدرن، گاه به راحتى در برابر زنان - چه همسر و چه مادر و چه خواهر و چه دختر خود - به اين رفتارهاى ناعادلانه دست مى‌يازند.
با اين همه، ارزيابى رفتارهاى اجتماعى و فردى با زنان، كلا متفاوت با تصوير بيمارگونه و غيرواقعى بيمارگونه‌اى است كه پاره‌اى از روشنفكران فيمينست كه به جدال زن و مرد قائل‌اند، بدان روى كرده‌اند. مسلما دين، خواهان جدال و تحريك زنان به تفوق بر مردان و دشمن‌خوئى نيست; بلكه رابطه زن و مرد را در پرتو صلح و دوستى و احترام و همچون رابطه مكمل‌ها تصوير مى‌كند. حال اگر اثرى تصويرى اين آموزه را نديده انگارد و بنا به تلقى‌هاى ماجراجويانه، بين زنان و مردان، حس دشمنى عمومى را بپرورد، آگاهى قابل نقد و ردى را انتشار داده است كه بايد نكات منفى و غلط آن فاش شود.
به چشم من، واكنش پنجم در دو حوزه داراى اين آگاهى غلط است.
١. در حوزه ساختار و روابط دراماتيك و شخصيت‌پردازى و... ;
٢. در حوزه معنا و محتوا.

* * * 

در قلمرو ضعف‌هاى ساختارى، مى‌توان از همان سكانس آغازين شروع كرد. چند خانم معلم قرار گذاشته‌اند در رستورانى با هم نهار بخورند. آنان زنانى امروزى و تحصيلكرده به نظر مى‌رسند و لباس‌هايشان هم نشان مى‌دهد كه اصلا زنانى سنتى نيستند و از «مواهب‌» مدرنيت و آزادى‌هايى از اين دست‌برخوردارند. تصاويرشان وقتى نشان داده مى‌شود كه آنان در ميان شوخى و خنده، از خوبى‌هاى همسران شان سخن مى‌گويند. تنها يكى از آنها ازدواج نكرده است. ظاهرا باقى زنان خوشبخت هستند و خشنود از درام، ناگهان با ورود همسر يكى از اين خانم‌ها آشفته مى‌شود و وضعيت‌بحرانى B شروع مى‌شود. مرد با منشى زيبايش وارد رستوران مى‌شود. زنان ديگر به مريلا زارعى مى‌گويند كه شوهرش با خانمى آمده. او سعى مى‌كند خونسرد باشد و مى‌گويد، گاهى همسرش با منشى‌اش براى نهار مى‌آيد تا حين غذا به كارهايشان رسيدگى كنند و وقت را از دست ندهند. او مى‌خواهد كوتاه نيايد و سر و ته ماجرا را هم آورد. اما شوهرش ناگهان متوجه او مى‌شود و با كمال وقاحت دست پيش مى‌گيرد كه پس نيفتد; يعنى مى‌آيد سر ميز زنان و با هتاكى به زنش توهين مى‌كند كه چرا با دوستانش در حال نهار خوردن در رستوران است و اصلا چه معنى دارد كه زن بيرون خانه غذا بخورد. اين در حالى است كه خود با كراوات و وصفى عشرت‌طلبانه با خانم ديگر براى صرف نهار آمده است. از همين جا بحران نخست آغاز مى‌شود. يك يك زنان اعتراف مى‌كنند كه همه از دست‌شوهرانشان عذاب مى‌كشند، توهين مى‌شنوند و آزار مى‌بينند و همه آن حرف‌ها، دروغ بوده است.
از نظر ساختار، صحنه‌چينى كارگردان، ساختگى و سطحى است. او طورى ماجرا را پيش برده است كه به نحو غيرمنطقى و باورنكردنى ما مواجه با ستم مردان عليه زنان مى‌شويم. تماشاگر مى‌پرسد، آيا مردى كه كراوات مى‌زند و با منشى‌اش در رستوران ناهار صرف مى‌كند، اصلا ممكن است‌به همسر دبير خود، به جرم نهارخوردن با دوستان زنش توهين كند و در يك رستوران، مثل قيصر از خود «غيرت‌» نشان داده، توجه همه مردم را به خود جلب كند؟
ضعف داستان‌پردازى و دروغوارى آن و بيگانگى‌اش با واقعيت آن چنان است كه حتى كودكان را هم فريب نمى‌دهد. چرا كارگردان فضايى مصنوعى به وجود مى‌آورد تا به زور و فريب بين مردان و زنان - همه مردان و زنان - روابطى زشت و ستمگرانه را به نمايش درآورد. يكايك زنان از اين پس وقتى از شوهرانشان پرده‌بر مى‌دارند، جز دنائت و پستى و خشونت و حماقت، تصوير ديگرى نمى‌پردازند. به نظر من اين شيوه تنها براساس ماجراجويى و سطحى‌ترين ادراكات از روابط زن و مرد و براساس مد تلقى فمينيستى پرداخت‌شده و اصلا در جستجوى بيان واقعيات و مشكلات زنان كه اتفاقا گاه بسيار جدى است، نمى‌باشد.
از اين پس، ماجراى جنگ زنان عليه مردان، آن‌چنان بلاهت‌بار و نظير فيلم‌هاى رمبولى، كودكانه و سطحى مى‌شود كه تماشاگر حيرت مى‌كند كه چگونه كارگردان مردم را مشتى منگول محسوب كرده و به شعور مخاطب توهين مى‌كند. نه اين زنان واقعى‌اند و نه جنگ و جدل و تعقيب و گريز فيلمفارسى‌وار و هيجان آفرينى فيلم قابل پذيرفتنى. ساختار تعليق و كشمكش در فيلم، شبيه آثار تجارى زمان گذشته و پيش از انقلاب است و فهم تماشاگر را دست كم مى‌گيرد. ماجراى فيلم و روايت داستانى از اين پس يك نقطه كانونى مى‌يابد. زن ديگرى (خانم كريمى) هست كه همسرش را دوست داشته، اما همسرش فوت كرده و او درگير روحيه زورگويانه پدرشوهرش مى‌شود كه كاميون دار و بارفروش كل و مردى سنتى است. پدرشوهر با استفاده از قانون حضانت و سرپرستى كه به نظر خانم ميلانى، قانون ظالمانه‌اى است، مى‌كوشد فرزندان اين زن شوهر مرده و وفادار را كه تا سرحد مرگ، كودكانش را دوست دارد، از چنگش درآورد. راه حل زورگويانه‌اى كه پدرشوهر پيش‌پاى زن مى‌گذارد، براى او قابل قبول نيست. به او مى‌گويند يا با برادر مجرد همسر متوفايش ازدواج كند و يا از اين خانه برود; زيرا او نامحرم است و فرزندانش را هم در آن صورت بايد به پدرشوهر بسپارد.
بالاخره زنان مى‌كوشند با كمك به اين زن از مردان انتقام بگيرند. زن مى‌خواهد به دبى فرار كند. اما آيا اين زن مطمئن است كه فرزندانش در دبى در امنيت‌خواهند بود؟ كشمكش و فرار زن و تعقيب مرد با بى‌سيم و كمك كاميون‌داران بين راه، آنقدر خنده‌آور و مضحك از آب درآمده كه داد همه را درآورده است. ظاهرا فيلمساز براى اجازه نمايش در آخرين لحظه و در بندر، اين صحنه را تدارك ديده كه پدرشوهر با تهديد موافقت كند كه فرزندان نزد زن بيچاره باقى بمانند، اما به شرط و شروطى. انگشت تهديدگر مرد، سايه سياهى است‌به سر زن كه پيام آن ضرورت رهايى زن از اين انگشت‌سياه و تهديدكننده است.
ساختار داستانگويى فيلم واكنش پنجم، بسيار ضعيف است و از نظر شخصيت‌پردازى و روابط علت و معلول تماشاگر را قانع نمى‌كند.
از نظر محتوايى اوضاع از اين بدتر است. قانون حضانت فرزندان در زمانه حاضر ممكن است اشكالاتى داشته باشد و بنا به مقتضيات زمان و تحول موقعيت اجتماعى زنان، شايد ضرورت داشته باشد كه نقش دادگاه‌ها را در تشخيص حقانيت زنان افزايش داد و يا هر تحول قانونى ديگرى را پديد آورد، اما مشكل فيلم واكنش پنجم از آنجا پديدار مى‌شود كه او اين قانون جارى را بهانه‌اى قرار مى‌دهد تا سطحى‌ترين آگاهى‌هاى غلط و تخاصم‌آميز را در زنان بيدار كند.
امريكايى‌ها ضرب المثلى عليه سرخپوستان دارند و مى‌گويند: سرخپوست‌خوب، سرخپوست مرده است. در اين فيلم هم، همه شوهران بد هستند و تنها شوهر قابل تحمل، شوهر زنى است كه اكنون بيوه است. ظاهرا آنها همديگر را دوست داشتند; اما اين مرد، ديگر مرده است. پس مى‌توان نتيجه گرفت كه از نظرگاه خانم ميلانى، مرد خوب، مرد مرده است!